;




هـرزگـی های ذهن من
امدی تو آروم درُ ببنـــد


خیلی خستم . دلم می خواد دوازده ماه امسالو فقط بخوابم ! فقط تموم شه این روزا ... دارم به آخرین روزای مجردیم نزدیک می شم. سخته درک کنی حس الانمو . اینکه یه عمر یه جا زندگی کرده باشی بعد بخوای یه شبه تغییر کنه جای زندگیت. عجیبه حس الانم ! مشتاقم هر چه زودتر این روزا تموم شه و اون روز برسه... امشب خرید عروسی تموم شد . ینی اگه باز بشینم فکر کنم احتمالا کلی چیزای دیگه یادم بیاد ! فردا باید برم واسه کارای تالار و اداره اماکن و از این حرفا ! امروزم هیجان زیاد داشتم خوابم نمی بره !! ینی بهتر بگم استرس دارم یا یه همچین چیزی!

فعلا سرم شلوغه دوستان . احتمالا نیستم تا یه مدت ولی به محض اینکه از این بی خوابیا به سرم زد میام و تعریف می کنم . . .


پ.ن: امدم به همممممتون سر می زنم :)



نوشته شده توسط عالیجناب بلند والا در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391

.:: ::.





دیشب شب جمعه اصلا دلم نگرفته بود !!!

عجیبه ! اصلا دلم نگرفته . تازگیا شبای جمعه دلم کم می گیره

حالم خوبه و حال و حوصله م سر جاشه . شارژ شارژم . بزنم به تخته نمودارمم بالای بالاس !!
هوا ديگه از اون حال و هواي زمستوني داره کم کمک در مي آد.
خونه خيلي ساکته !

هوس جمشیدیه می زنه مغز استخونام !!
به میم اس می دم "مدیونی اگه الان نیای با من جمشیدیه!" و میم قبول می کنه ...
پشت اولين چراغ قرمز هوس خريدن يه شاخه مريم می کنم . واسه ی میم
چندتا از اين گل فروشا از لابلاي ماشينا رد مي شن . معلومه دارن توی ماشينا رو نگاه مي کنن ببينن جو کدوم ماشين براي گل فروختن بهتره !
هيچ کدومشون رغبت نمي کنن بيان طرف يه ماشين که يه پسر تنها توشه .
چراغ سبز شد... تموم شيشه ها رو دادم بالا...به همون اندازه صداي آهنگ رو ...
تو مثل يه اتفاقي که مي خواد يه روز بيوفته
مثل اون شعر تري که هيچ کسي هنوز نگفته
مثل قاب عکس زردي که نشسته روي ديوار
مثل اشکايي که آروم مي چکن رو سيم گيتار
دست تو حسيه مثل چيدن سيباي قرمز
مثه سينه ريزي که روش مي نويسم
بي تو هرگز.....هرگز....هرگز.....
تو اون حالم يه اقبال بزرگی هم اووردم که توي چمران موتوري روبرو که خورده بود زمين رو لـه نکردم ... موشالاه ! هنوز عکس العمل هام حرف نداره ... البته اگه کلاه نداشت روحش پريده بود ... همين که توي آينه ديدم که از زمين بلند شد با خيال راحت رفتم


پ.ن : یه معذرت خواهی به دوستانی که نگرانم شدن ! خوب بودم فقط کمی درگیر !!



نوشته شده توسط عالیجناب بلند والا در شنبه بیست و ششم فروردین 1391

.:: ::.





نیمه شب بود ! فکر کنم شب آخر سال 90 و من تا صبح بیدار بودم و هم صحبتی هم تا یک کیلومتریم پیدا نکرده بودم و این شد که کلی از حرفهام رو  ضبط کردم ... دیگه ببخشید بی کیفیتی صدا رو . ما تازه کاریم !! حالا ایشالا یه وقت دیگه با یه کیفیت بهتر و کمیت کمتر !
این هم تقریبا خلاصه ی حرفام اگر کسی نتونست دانلود کنه !

دانلود . حجم 5.6 مگابایت

"" ........ از اینکه لطف کردید و صدای منو می شنوید واقعا سپاسگزارم
بنا به خواهش دوستان نیما علی جان سحر(خانم که رفت !) و خیلی های دیگه به سرم زد واقعا یه پست صوتی بزنم من ! بعد هم معرفی کردم !  
الان که دارم اين صدا رو  ضبط می کنم صداي اذون صبح پيچيده توي هوا .. يه نسيمي هم بي اجازه مي آد توي اتاق .. منه خروس بي محل هم هوس صحبت کردن به سرم زده .. به همين سادگي !.. دلمم نمي اد بخوابم .. به دیوار روبرو خیره شدم کاراي ديروزم رو مرور مي کردم و کاراي امروز رو بالا پايين .. تا به همشون برسم ... فوووووووت ! اين روزا با اينکه اصلآ وضعيت قابل ذکري ندارم ولي بازم دارم قابل ذکرش مي کنم .. سخت يا آسونش قابل ذکره !!
.....يه جايي خوندم :
کسي که مدت درازي با اژدها بجنگد خود نيز اژدها مي شود
خب .. فکر کنم وصف الحال ما باشه .. يعني توصيف کسي که داره زندگي مي کنه .. همين ديگه !!!
بذارید یه لطیفه هم براتون بخونم !! .........................
قانون پایستگی واحد :
واحد ها نه از بین میروند و نه پاس میشوند
بلکه از ترمی به ترم دیگر انتقال میابند . (چقدر هم با مزه !)
عصر امروز (اون روز!) خونه ی دوستم بودم ، خونه که نه موزه بود . تنها خونه ايي که ديدم چيزي به اسم تلويزيون وجود خارجي اونجا نداشت .. اولين سوالي که ازش کردم : تلويزيونتون کو ؟! رفتم توي اتاق ... ساز زدنش آدم رو ديوونه مي کرد .. البته با آواز خودش هم همراه بود
یه ساز اصيل ايرانيه .. اسم ساز يادم نمونده !کلآ چيزي نبود که تاحالا شنيده باشم .. چهار ساعتی توي اتاقش سرگرم بودم .. فقط قرار غروبم امکان داشت من رو از خونشون بکشه بيرون .. که کشید
توي هر اتاقي چندين مجسمه چوبي چندتا تابلو نقاشي  کلي سيني هاي عتيقه مربوط به روس ها و حتي چندتا گليم و جاجيم بود که بر مي گشت به چند ده قرن پيش .. همشون هم ارث به اينا رسيده بود ..
واقعآ براي خودش معرکه بود .......... حالا مي فهمم چرا توي خونشون اثري از تلويزيون نبود .. اگه هم مي بود شايد سوت و کور ترين جعبه جادويي روي زمين بود .. ديگه با اين همه سحر و جادو توي اون خونه کي مي ره دنبال تلويزيون
وقتي پام رو از ساختمونشون بيرون گذاشتم سبک شده بودم .. بعد هم تشکر کردیم و خداحافظی !! ""

پ.ن : نمی دونم چرا اینقدر برای رسیدن به هدفم بی قراری می کنم . به اندازه ای که حتی نمی تونم بخوابم . تاحالا اینقدر اونُ نزدیک نمی دیدم ... منظورم هدفمه !!


پ.ن : فردا ملت ایران حماسه می آفرینند !!



نوشته شده توسط عالیجناب بلند والا در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391

.:: ::.






بعد از اينكه يه دفعه به سرم زد و با بچه ها رفتم اصفهان چه كار خوبي كردم من ... تهرانه جهنم ديگه به جهنم گفته بود "زكي " .. بلاتكليفي و انتظار و انتظار ... انتظار براي چي واقعآ خودم هم مونده بودم  ... انتظار الكي كه خيلي دردآورتر از هر صبر ديگه ايه ... خواستم از خدا گلايه كنم و هر چي از دهنم در مي آد به آدم و عالم بگم ... دم دماي فوران شدن بود كه يكي از شاخك هاي لوسر خراب شد ... گفتم مي رم لوسر رو درست مي كنم و بعدش شب كه شد مي شينم هر چي بد و بيراه آب كشيده و آب نكشيده سراغ دارم نثار زندگي سگي مي كنم ... خونه دوتا فيوز داره ... يكي براي سمت راست خونه و يكي براي چپ ... لوسر سمت راست بود پس فيوز مربوطه را قطع كردم و رفتم بالا نردبون ... يه دور !! . دو دور !!! سه دور ... رسيدم دور آخر پيچوندن چسب برقي كه دور سيم كشيده شده بود ... كه به سرم زد " بابا پیمون !! برو اين كليد رو بزن مطمئن باشي برق قطعه !!! "  ...
زدن كليد همانا و روشن شدن تمام چراغ هاي لوسر همان ... تکیه دادم به ديوار و يه ربعي توي خودم بودم ...
از شما چه پنهون آدم شديم و نشستيم سر جامون ... ليچار بار كردن به دنياي خدا و ايراد گرفتن به كارهاي خدا رو بلكل فراموش كرديم ...
با خودمون قرار گذاشتيم كه آدم بشيم و زندگي كنيم ..
اين شد که از تهران اومدم بيرون تا ببينم زندگي اونقدرام كه توي اين 8 ماه اخير داشتم عذاب آور نیست !

پ . ن : مطالعه اينجا براي عموم آزاد است .. ما هم نزديك به آدميت !

پ.ن : سال نوی همگی هم مبارک !!



نوشته شده توسط عالیجناب بلند والا در پنجشنبه سوم فروردین 1391

.:: ::.





اما من انسانم ...
گذرگاهي صعب است زندگي؛ تنگابي در تلاطم و در جوش ...
ايمان، يکي چشم بند است؛ ديواري در برابر بينش ...
به خيره مگو که ايمان کوه را به جنبش درآورد
من کوه بي جان نيستم انسانم من !
سنگ مقدس در اين جهان بسيار است
صيقل خورده به بوسه‌هاي لبان خشکيده از عطش ...
ايمان به جسم بي جان روح مي بخشد، ليکن
من جسم بي جان نيستم انساني زنده‌ام من ...
من نابينايي آدميان را ديده‌ام
و توفيدن گردباد را بر عرصه پيکار ،
من آسمان را ديده‌ام
و آدميان را سرگردان به مهي دودگونه فروپوشيده ،
مرا به ايمان ايمان نيست
اگر اندوهگينت مي‌کند بگو اندوهگينم ...
حقيقت را بگو، نه لابه کن نه ستايش ...
تنها به تو ايمان دارم اي وفاداري به قرن و به انسان !
توان تحملت ار هست شکوه مکن ...
به پرسش اگر پاسخ مي‌گويي پاسخي درخور بگوي ...
در برابر رگبار گلوله اگر مي‌ايستي مردانه بايست
که پيام ايمان و وفا جز اين نيست !
پ.نوشـت : اين شعرو نوشتم که بدونم اين روزا توي من و منطقم چي مي گذره ... نمي دونم از كيه ... اما هر كي هست روحش شاد !!
پ . ن : از پديدآورندگان تعطيلات نوروزی هم كمال تشكر رو داريم كه باعث شد مملكت برنامه رقص و پايكوبيشون رو توي كوه و كمر برگزار كنند ... روح اون ها هم شاد !



نوشته شده توسط عالیجناب بلند والا در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390

.:: ::.





مي دونم الان کساني که کانادا رفتن يا فوقه فوقش سربازي معاف هستند ممکنه با خوندن اين نوشته به مخ جووناي مملکت شک کنن ولي بهرحال حقيقته ! خودتون رو بذارين جاي اين مخلوقات عزیز .
بابک براي اينکه بره پيش مادرش ( کانادا ) بايد خودش رو يه جوري معاف مي کرد . چه راهي بهتر از معافيت پزشکي .. اما با کدوم مريضي لاعلاج ؟ صرع و تشنج ...( زرشک!!).. خب اينم يه راهشه دیگه ... خلاصه آقا بابک قصه ما طبق تجويز پزشک محترم ! موقع گرفتن نوار مغزي و کميسيون دوتا قرص روان گردان ( يه ذره از قرصاي اکس قوي تر ) تناول فرمودن .. روي هم رفته چهارتا .. و نتيجه ی حاصله ! ::
بار اول بجاي رفتن به کميسيون و نشستن سره جلسه يه راست تشريف بردن بيمارستان و يه دو روزي چپندرقيچي بودن .. بار دوم سر جلسه کميسيون حالت گلاب به روتون و ... خلاصه ... معافيت گرفت
بهش گفتيم تو از مخ معافي .. سربازي که سهله ! ما که حاضر نيستيم دو سال که مراده .. براي ده سال سربازي نرفتن هم يه کاري کنيم که دهنمون کف کنه ..
آقا رفتن کانادا ... عکساي ويلاي مادر گرام رو بفرستادن .. ما هم ميل بزديم .. بابک جون قربون مخ معاف بشده ات ... اون قرصا رو از کجا بگرفتي ؟


پ.ن : من که در شرف بمعافیدنم !!!! این حکايت صد در صد واقعي از زبان اهل بسوخته يا در شرف ته بگرفتن بود

پ.ن : دوستان ببخشید نمی تونم برا آپا سر بزنم چند روزی اشغالم بوق بوق بوق بوق ....!



نوشته شده توسط عالیجناب بلند والا در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390

.:: ::.





خستم ... خیلی خیلی خسته م ولی شــارژ !!!


باز عيد نزديک شد و موسم بهار امده عدل رفته به دماغ خاله هام خورده ! بابا یکی نیست به این موسم بگه آخه این همه دمـــــاغ !!! اصن چکار به خونه زندگی ما دارید آخــــه .... القصه که این چند روزه کلی ازم کار کشیدن و پيمان بيا بيا برو بالا این صندلي و برو بالا اون سه پايه و چهار پايه و در و دیوار و ............ خرت و پرتای زیر زمینم فروختیم به یه بنده خدایی . البته براي زيرزمين حکم خرت و پرت رو داشتن ، اما براي من يه سري خاطرات بچگي ... از فرش اتاق و کمد لباس و روروک بچه و خلاصه هر چيزي که به درودگردها مي شد به عنوان ضايعات فروخت فروختيم ... يه تراول هم کاسب شديم ... دارم فکر مي کنم فروش خاطرات زائدمون به اون قيمت مي ارزه يا نه !!! ... فکر کنم ارزون فروختيم اما بجاش جاي زيرزمين باز شد براي بقيه خرت و پرت هایی که دير يا زود باز جامون رو تنگ مي کنن ...
الانم اينقد خسته م که دلم مي خواد يکي بياد بغلم کنه ببرتم اول یه سر به یخچال بزنم تا هرچی می خوام بردارم که از گشنگی شهید نشم بعد بریم باهم منو بذاره سر جام ، جورابامو از پام بکنه و پتو رو تا یقه بکشه روم و بعدم بدون اینکه غر بزنم خودش چراغو خاموش کنه و درو نیمه باز بذاره ...! والا !!


پ . ن : از بين اون همه خرت و پرت  کتاب مهمان هاي ناخوانده رو از فروش نجات دادم ... براي گروه هاي سني الف و ب ... قيمت 10 تومن ، 8 زار ...روش عکس يه پيرزن مهربون با يه روسري سفيد و موهاي قهوه ايه ... همش با خودم فکر مي کنمم میم که پير بشه اين شکلی مي شه :)) "  من که قارقار مي کنم برات ، همه رو بيدار مي کنم برات ، بذارم برم ؟؟؟ "



نوشته شده توسط عالیجناب بلند والا در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390

.:: ::.





اوه اوه اوه !!


نيچه خون هستي يا نه ، توي کتاب "آن سوي خوبي و بدي" ش خيلي سعي کرده که برسه به اين که چي خوبه و چي بد اما عملآ بد رو قديس کرده و خوبي رو شسته پهن کرده توي آفتاب ... اون که نيچه ست اينطوريه ؛ ما که ديگه جاي خود داريم ... من رو مي بيني ؟؟؟ ... شدم يه مغروري که دومي ندارم ... هر اتفاقي هم که سابق افتاده بهش دامن زده ... يه غرور بيجا يا بجا اومده سراغم که اصلآ ازش خوشم نمي آد ... مي دونم باهاش مانوس نمي شم ولي همين که باهاش همنشين شدم هم کلي مايهء دردسر شده ... منظورم غرورم ه !!!  ... يکي از بچه هايي که به رسم آشنايي باهاش نشست و برخاست دارم  مي گفت " بايد اولش بزني توي سر غرورت ، بعد کم کم ببري بالا !! اينطوريه که مي توني کم کم کسي رو جذب کني" ... بگذريم .

اوه پسر !
هر چي شخم زديم داره کم کم به بار مي شينه ... حتي اگه پايان نامه رو تکميل نکنم اينقدر به ثمر نشسته و خدا بهم داده که درس خوندن از اولويت کنار رفته ...  برگرديم سر موضوع شيرين غرور خودمون ... حالا داستان به يه جايي رسيده که خودم رو ملزم مي دونم برم و از يه بنده خدايي يه دلجويي و يه عذرخواهي و خلاصه يه دبه درآوردني بکنم ... اما اينجاش خيلي خنده داره که حاضرم يه نفر ديگه از طرف من بره و حرف بزنه تا اينکه خودم برم ... من اصولآ هيچ وقت حرف نداشتم توي اين قضايا !!!  ... سعید مي گه : " اينطوري که تو رفتار کردي خودت رو براي هر ضايع شدني آماده کن ... وقتي که تنهاست بگو بهش که اگه زد تو پوزت بين خودتون دوتا باشه ! "من مي گم " دستت درد نکنه ... راه دوم نداره ؟! " ...

اوه پسر ....
اين چند وقته هيچي هيچي ياد نگرفته باشم يه چيزي رو خوب خدا شير فهمم کرده ... اونم اينکه ، هر چي اون مي خواد همون مي شه ... هر چي اون فکر مي کنه خيره همون مي شه ... هر چي هم که کاشکي کاشکي کنم و بگم من اين پايين نوکرتم و کلفتتم و مخلصتم و اينا فايده نداره ... ايميل مي زنم به يکي اون سر ایران ، بهش مي گم "يه دعايي کن که خدا يه بار هم که شده مصلحتش رو در راستاي حال ما قرار بده !!!" ، توي جواب مي گه " اگه يه کم بيشتر صبر کنی خود خدا راه رو مي ندازه جلوي پات !! " ... يه اطميناني از  اين حرف توي ايميلش مي خونم که انگار خدا اون سر دنيا هم هست ...

اوه پسر ....
يه چيزه ديگه ام گفت راستي ! ...عادت کردم توي سلام و خدافظي هام چشمک تحويل طرفم بدم ... فرقي نمي کنه پسر باشه يا دختر ! ... چشمکه بلا گرفته همينطوري زده مي شه ... فيدبک گرفتم که طرفم چشاش برق مي زنه و حال مي کنم ... اميدوارم زياد بيخ پيدا نکنه اين چشمک هايي که مي زنم ... عادته ديگه ! يهو مي بيني ناغافل مي ري قصابي و سلام مدل جديدت رو تحويل مي دي و بايد خودت بسپاري به دست صاحب زمان ! ... عادت هم بد چيزيه ... دين و ايمون نداره !

اوه پسر ....
رفتم يه mouse بي سيم خريدم ... مثلآ خواستم به خودم حال بدم ... چيزه باحاليه ! ... حالا مي تونم mouse ام رو از هر جايي که دلم بخواد تکون تکون بدم ... يه مدل جديدش رو ديشب کشف کردم ... رو تخت دراز مي کشم ... lap رو مي ذارم روي شيکمم که جديدآ با چاق شدنه من يه نمور ، شيرين ، در حد دوست داشتني زده بيرون ! ... بعدشم mouse رو مي ذارم روي تشک و دراز کش کارام رو مي کنم ... قبلآ يه ذره توي اون وضعيت با pad کار کردن توي حال مي زد ... دستت درد نکنه آقاي logitech ! ...

اوه پسر ....
داره ديرم مي شه ! ... برم !

نوشته شده توسط عالیجناب بلند والا در جمعه دوازدهم اسفند 1390

.:: ::.





خسته و کوفته بعد از یه روز نیمه پر رسیدم سر کلاس راز ... همیشه از جلسه اول کلاس های زبان خوشم نمی اومد ... شاید بخاطر اینه که دلم نمی خواست کسی رو بهتر از خودم توی کلاس ببینم ... اما انگار از این کلاس خوشمان خواهد آمد !!! ... خوندیم و خوندیم تا رسیدیم به یه سوال در مورد المپیک ... که یه گوشه اش عکس پرچم سمبل المپیک رو زده بودن ... همین پرچمی که 5 تا دایره نماد هر قاره ست ... این استادمون پرسید این پرچم کجاست و نشون دهنده چیه ؟ ... یکی با صدای بلند و مطمئن داد زد " GREEEEEEEEEEECE " ....
پ . ن : شاهکاریم بخدا !



نوشته شده توسط عالیجناب بلند والا در دوشنبه هشتم اسفند 1390

.:: ::.





یه هفته !

می بینی توروخدا !!

هفته ای دوبار هم به خودمون زحمت سلام علیک نمی دیم ، چه برسه به دست و سایر معاشرت های معمول ... حالا نمی دونم چطوری شده که نه گذاشته و نه برداشته ، قارپی ، خواب ما رو دیده ... توصیف سر و وضع خونین رو که می کرد می خندیدم ! ... اما الان که دارم راه می افتم برم کاشان ، نگران جاده شدم ... ناراحتم که ماشین نمی برم و سرنوشتم دست خودم نیست ... !

پ . ن : دو راه داره این سفر ... یا می میرم یا می رم بیمارستان !
پ . ن : یه چیزی رو دارم جا می ذارم اما نمی دونم چی !! ... برای شادی روح تمرکزمون فاتحه مع الصلوات !!



نوشته شده توسط عالیجناب بلند والا در پنجشنبه چهارم اسفند 1390

.:: ::.





.............. مطالب قدیمی‌تر >>

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by sokut-marg
This Themplate By Theme-Designer.Com

منوی اصــــلی ◄------------► Menu

دربــــــــــــــاره ◄------------► About

اینجا هر روز آپ می شه به استثنای روزهای جمعه و سه روز قبل و سه روز بعدشون!!!
+ببخشید اینجا کمی به هم ریخته ست!! مغزمو می گم!

بفرمایید تو ولی انتقاد نفرمایید لطفا !
هــه...


دوستـــــــــــان ◄------------► Links

آرشـــــــــیو ◄------------► Archive

پیشـــــین ◄------------► Previous

لینکستان ◄------------► LinkDump

دیگر مــــوارد ◄------------► Others


امکانات جانبی
theme-designer.com